تبليغاتX
معبد سکوت

جمعه بیست و دوم آبان 1388

 

بخشیدن و فراموش کردن به  عمق وجود٬ آرامشی دلپذیر را هدیه میکند.

پس ببخشیم و فراموش کنیم .

بر حذر باش از هر آنچه که گریخت

که هما جست و جو نمی خواهد

راه بگشا ٬ که سر رسید از راه

چشم بگشا : نشسته بر درگاه

 

تا حالا فکر میکردم گاو ٬ گاو هست و هیچ تفاوتی بینشون نیست. تا اینکه یک شب با ذوق و شوق ذرتهای خیلی قشنگی که تازه همون روز از زمنیها چیده شده بود پیش گاوها بردم . دیدم بعضی ها اصلا نگاهش هم نمیکنند و بعضی ها با ولع میخورند حتی دعوا هم میکنند. من هم به زور میخواستم به گاوهای بی اشتها ذرت بدم تا دهانشون هم بردم با یه حرکت من و ذرت و پرت کرد اونطرف.

امیر با حالت مسخره کردن من آمد جلو و گفت . اینها نژادشون آمریکایی هست ذرت دوست ندارند.

تازه فهمیدم همه گاوها گاو نیستند.

 

نوشته شده توسط ناقوس خیال در 10:58 | موضوع:
• لینک ثابت  • 

سه شنبه نوزدهم آبان 1388

 

ذهن ما باغچه است

گل در آن باید کاشت

و نکاری گل من ٬ علف هرز در آن

زحمت کاشتن یک گل سرخ ٬

کمتر از برداشتن آن علف است.

نوشته شده توسط ناقوس خیال در 8:33 | موضوع:
• لینک ثابت  • 

یکشنبه دهم آبان 1388

 

براستی که پیش از رسیدن به ارض موعود باید از صحرا گذشت.

تردیدها و ترس های کهنه پیرامون آدمی خیمه می زنند اما همیشه کسی پیدا می شود تا بگوید به پیش برو. همیشه یک موسی بر سر راه انسان سبز می شود ٬ گاه یک دوست و گاه شهود.

حکایت ٬ حکایت صحرای تو و دریای سرخ تو و ارض موعود توست .

هر انسانی صاحب مراد دل و ارض موعودی است منتها چنان اسیر مصریان (اندیشه های منفی ) شده است که هم انبیا دور از دسترس و محال یا عالیتر از آن می نماید که بتواند پیش بیاید.

توکل به خدا را نظریه ای بس مخاطره انگیز می پنداریم می ترسیم مبادا صحرا از مصریان هم بدتر باشد.

نوشته شده توسط ناقوس خیال در 6:44 | موضوع:
• لینک ثابت  • 

دوشنبه چهارم آبان 1388

 

اول بارتو به من گل را نشان دادی و برگ را  و بوییدن را

ما موظفیم که خوشبخت زندگی کنیم.

در مقابل بدی باید صبر کرد و بخشید اما در مقابل ظلم باید چه کرد؟

خدایا یاری کن.

 

نوشته شده توسط ناقوس خیال در 22:6 | موضوع:
• لینک ثابت  • 

یکشنبه سوم آبان 1388

قصه پادشاه و بلبل

 

لوی والاسی

ترجمه : م. حجری

پادشاهی بود، پادشاهی راست راستکی.

تاجی بر سر داشت، مثل همه پادشاهان راست راستکی و درشکه ای سر تا پا از طلا داشت و قصری داشت، تماشائی و ترسناک ـ همزمان.

دور تا دور قصر، برج و بارو بود.

و در برج و بارو پاسداران گوش به فرمان بودند.

همین و بس.

آنجا جز پاسداران گوش به فرمان، کسی نبود.

چون آنجا کشور پرنده ها بود و پادشاه بر پرنده ها حکومت می کرد.

روزی از روزها، پادشاه بیکار بود، مثل همه پادشاهان راست راستکی که نمی دانند، کار چیست.

از این رو حوصله اش سر رفته بود.

ناگهان، از باغ، آوازی به گوشش رسید، آواز یک بلبل.

پادشاه چنین آوازی در تمام عمرش نشنیده بود.

از شنیدن این آواز کسالتش بر طرف شد، سر حال آمد و فرمان صادر کرد.

فرمان داد که پرنده آوازخوان را احضار کنند.

وقتی پرنده کوچک را دید، نامش را پرسید.

چون پادشاه قدرت تمیز نداشت و نمی توانست میان پرنده ها فرق بگذارد.

بلبل گفت که بلبل است.

پادشاه ـ حیرت زده ـ پرسید:

یک بلبل راست راستکی؟

بلبل که منظور پادشاه را نفهمیده بود، گفت :

البته که راست راستکی!

پادشاه با اخم و تخم پرسید :

یعنی، تو یک پرنده جادوئی نیستی؟

بلبل که اکنون، منظور پادشاه خرافی را فهمیده بود، جواب داد:

نه!

من یک بلبل معمولی ام، مثل همه بلبل ها.

من یک بلبل ساده، معمولی و کوچکم.

پادشاه ـ حیرت زده ـ پرسید :

چطور ممکن است که پرنده معمولی ساده کوچکی آواز به این زیبائی بخواند؟

پرنده کوچک که از جهل شاه شوکه شده بود، گفت :

همه بلبل ها چنین آواز می خوانند و من در این میان، استثنا نیستم.

پادشاه زیر لب گفت :

که اینطور!

پادشاه بیکاره و علاف، که بالاخره چیزی یاد گرفته بود، از جایش برخاست، روی تختش نشست، تاج بر سر گذاشت و به پرنده ساده، معمولی و کوچک فرمان داد :

برو، این آواز را به همه پرنده ها یاد بده!

یک هفته مهلت داری.

پس از یک هفته، همه پرنده ها باید مثل تو آواز بخوانند.

بلبل ساده، معمولی و کوچک که از حماقت پادشاه به حیرت افتاده بود، گفت :

همه پرنده ها نمی توانند مثل بلبل ها بخوانند.

هر پرنده ای آواز خاص خود را می خواند.

پادشاه با اخم و تخم بیشتر گفت که حوصله جر و بحث ندارد، پرنده ها سرسپرده و فرمانبر او هستند و باید بر طبق میل او رفتار و زندگی کنند.

و فرمان صادر شده و باید بدون چون و چرا اجرا شود.

بلبل که می خواست پادشاه عقب مانده را قانع کند، دید که او به قفس اشاره می کند و خط و نشان می کشد.

پرنده کوچک شیفته آزادی بود و از زندان بیزار بود.

با شتاب از قصر پادشاه بیرون پرید، تا خود را به پرنده ها برساند و آواز دلخواه پادشاه را یادشان دهد.

مهلت یک هفته ای بزودی به پایان رسید و پادشاه قناری ها را احضار کرد، تا آواز بلبل را برایش بخوانند.

قناری ها آواز بلبل را به اجبار خواندند، ولی با صدای نازک خویش.

چه می توانستند کرد!

قناری ها همیشه با صدائی نازک آواز می خوانند.

پادشاه خوشش نیامد و دستور داد که قناری ها را بگیرند و زندانی کنند.

بعد نوبت به کاکلی ها رسید.

کاکلی ها هم خواندند.

پادشاه عصبانی شد و دستور داد که آنها را هم به زندان باندازند.

بعد نوبت چلچله ها شد.

چلچله ها هم خواندند، ولی با آهنگی سراپا خطا.

پادشاه فرمان داد که آنها را هم بگیرند و زندانی کنند.

بعد، سهره ها آمدند، فاخته ها آمدند، کلاغ ها و جغدها آمدند و خواندند.

پادشاه ـ کلافه و برآشفته ـ گوش هایش را با دو دست گرفته بود و می گفت :

من دیگر نمی توانم تحمل کنم!

پرنده ها اعصابم را خرد کرده اند.

بگوئید بلبل ها بیایند و بخوانند.

آنگاه، بلبل ها آمدند.

دسته دسته آمدند و روی شاخه های درختان، دور تا دور قصر شاه نشستند و خواندند.

با صدائی دلنشین و بلند.

آنسان که آوازشان در سرسرا پیچید و حتی به زیر زمین های قصر نفوذ کرد و بگوش پرنده های گرفتار در بند و زنجیر رسید.

پرنده های اسیر، همه با هم ـ همآوا با بلبلان خوش آوا ـ خواندند.

کاکلی ها با صدای خود خواندند.

قناری ها با صدای نازک خود خواندند.

چلچله ها با آهنگی سراپا خطا خواندند.

فاخته ها کو کو سر دادند و کلاغ ها قار قار کردند و جغدها ـ بغض در گلو ـ حق حق سر دادند.

مثل نهرها که به هم می پیوندند و سیل می شوند، آوازها به هم پیوستند و فریاد شدند.

فریاد پرنده ها ـ بسان توفان ـ قصر را به لرزه در افکند.

پاسدارها ـ هراس زده ـ از برج ها گریختند، میله زندان ها از هم گسست، قصر فرو پاشید و پادشاه ـ هراسان و پریشان ـ از کشور پرنده ها فرار کرد و تاج و تختش را با خود برد.

آنگاه پرنده ها نظم نوینی پی افکندند.

نظمی که سعادت هر پرنده در سعادت همه پرنده ها و سعادت همه پرنده ها در سعادت هر پرنده باشد.

نظمی که هر پرنده آزاد باشد، آواز خود را با صدای خاص خود بخواند.

نوشته شده توسط ناقوس خیال در 14:30 | موضوع:
• لینک ثابت  • 

شنبه دوم آبان 1388

 

واقعا سکوت به دنبال خودش آرامش خاص داره. وقتی میتونی تجربه اش کنی که دچار درد حرف زدن شده باشی.

برای یک لحظه احساس کنیم چیزی که داریم نیست و یا باید از دستش بدیم اون وقت هست که اون چیز یا کس برامون عزیز و دوست داشتنی میشه.

چقدر دنیا قشنگ میشه وقتی من از احساساتم  جدا بشم . هر دو باشیم ولی جدا از همدیگه.

 

نوشته شده توسط ناقوس خیال در 0:29 | موضوع:
• لینک ثابت  •