تبليغاتX
معبد سکوت

چهارشنبه سی ام بهمن 1387

زندگی

 

این جه نیرویی است که ما را از آرامش آشنایی به دور می راند.

و وادارمان می کند تا در عوض چالش ها را برگزینیم ٬ به رغم آن که می دانیم که شکوهمندی این جهان مطلقا گذر است؟

من بر این باورم که این تب و تاب ٬ به جست و جوی معنای زندگی موسوم است.

از پی سالیان بسیار در کند و کاو یافتن پاسخی روشنگر به این پرسش ٬ در کتاب ها ٬ هنر ٬ و علم و در هر دو راه پر خطر و آسان ٬ که من دنبال کرده ام ٬ پاسخ های بسیاری یافته ام.

اینک یقین دارم که یک پاسخ روشنگر در این جهان هرگز به ما داده نخواهد شد ٬ اما چنین است که عاقبت ٬ در لحظه ای در پیشگاه پروردگار می ایستیم ٬ معنای هر آن فرصتی که به ما پیشکش شد ٬ خواهیم دریافت.

 

 زندگی یکی کوه پیماست ٬

می خواهد تا بر بلندترین قله ی خویشتن تو فرا شود

 

نوشته شده توسط ناقوس خیال در 13:10 | موضوع:
• لینک ثابت  • 

دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387

بگذار که قلبت از عشق لبریز شود

 

زن جوانی گفت :

زندگی معنایی ندارد.

به او گفتم :

بگذار که قلبت از عشق لبریز شود

آنگاه معنا در زندگی تو جاری خواهد شد.

 

راز زندگی حقیقی چیست؟

آرامش در بحبوحه کارها

و خاموشی ذهن در میان مراقبه.

 

عاشق کلاغها هستم. ابهت سرما با کلاغ معنا میشود.

بخصوص اگر دو تا باشند و عاشقانه روبروی هم .

عاشق رنگ نارنجی هستم که در هنگام غروب و طلوع خورشید سیاهی کلاغ را به نمایش میگذارد.

عاشق سرما و خنکی هستم که پوست را نوازش می کند.

و در انتظار نگاهی که غرق ناشکیبایی کند.

 

نوشته شده توسط ناقوس خیال در 10:58 | موضوع:
• لینک ثابت  • 

جمعه بیست و پنجم بهمن 1387

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

همه می پرسند: چیست در زمزمه مبهم آب؟

                        چیست در همهمه دلکش برگ؟

                         چیست در بازی آن ابر سپید؟

روی این آبی آرام بلند

که تو را میبرد اینگونه به ژرفای خیال

 

                       چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

                       چیست در کوشش بی حاصل موج؟

                       چیست در خنده جام؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری!

 

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوترها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

                            من به این جمله نمی اندیشم.

 

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را میشنوم

                       میبینم

من به این جمله نمی اندیشم!

 

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم.

 

همه جا

همه وقت

من به هرحال که باشم به تو می اندیشم.

تو بدان این را     تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند.

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند!

 

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

 

در رگ ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!

 

نوشته شده توسط ناقوس خیال در 16:46 | موضوع:
• لینک ثابت  • 

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387

كي رفته اي ز دل كه تمنا كنم تو را

 

كي رفته اي ز دل كه تمنا كنم تو را؟
كي بوده اي نهفته كه پيدا كنم تو را؟

غيبت نكرده اي كه شوَم طالب حضور
پنهان نگشته اي كه هويدا كنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدي كه من
با صد هزار ديده تماشا كنم تو را

چشم به صد مجاهده آيينه ساز شد
تا من به يك مشاهده شيدا كنم تو را

بالاي خود در آينـﮥ چشم من ببين
تا با خبر ز عالم بالا كنم تو را

مستانه كاش در حرم و دير بگذري
تا قبله گاه مؤمن و ترسا كنم تو را

خواهم شبي نقاب ز رويت برافكنم
خورشيد كعبه، ماه كليسا كنم تو را

گر افتد آن دو زلف چليپا به چنگ من
چندين هزار سلسله در پا كنم تو را

طوبي و سدره گر به قيامت به من دهند
يكجا فداي قامت رعنا كنم تو را

زيبا شود به كارگِه عشق كار من
هر گه نظر به صورت زيبا كنم تو را

رسواي عالمي شدم از شور عاشقي
ترسم خدا نخواسته رسوا كنم تو را


 ترجمه اول : پسری که ملخ شکار میکرد

پسری مشغول شکار کردن ملخ  بود وتعداد زیادی از آنها را شکار کرد.  عقربی را با  ملخی اشتباه گرفت و دستانش را به سمت عقرب دراز کرد تا بتواند آنرا بگیرد. عقرب نیش خود را به او نشان داد و گفت : دوست من ٬ من میتوانم برای تو باشم ٬ اما اگر مرا در دستان خودت بگیری ٬ نه تنها من ٬  بلکه تمام ملخهایت را نیز از دست خواهی داد.

به قول وبلاگ سامبولی : پی نوشت یا بعدا نوشت :

این داستان کوتاه کمی ثقیل هست ولی مفهومی که من گرفتم این بود: من میتوانم برای تو باشم بدون اینکه مرا شکار کنی (مثل هر چیز دیگر در طبیعت که می تواند برای ما باشد بدون اسارت) ولیکن اگر با دستانت مرا لمس کردی مطمئن باش که خواهی مرد و نه من را داری نه ملخها را.

 جای یک استاد زبان خالی .

 

نوشته شده توسط ناقوس خیال در 16:10 | موضوع:
• لینک ثابت  • 

دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387

سلام دوباره

 

سلام دوباره

 

دلمان خوش است که مى نويسيم و ديگران مى خوانند

 و عده اى مى گويند آه چه زيبا و بعضى اشک مى ريزند و بعضى مى خندند،

 دلمان خوش است به لذت هاى کوتاه به دروغ هايى که از راست بودن قشنگ ترند.

 به اينکه کسى برايمان دل بسوزاند يا کسی عاشقمان شود؛

 با شاخه گلى دل مى بنديم و با جمله اى دل مى کنيم؛

 دلمان خوش مى شود به برآوردن خواهشى و چشيدن لذتى

 و وقتى چيزى مطابق ميل ما نبود چقدر راحت لگد مى زنيم و چه ساده مى شکنيم همه چيز

یک عادت بد من دارم هنوز نتونستم ترکش کنم. وقتی ناراحت میشم همه چیز را حذف میکنم.

اول از همه کامپیوتر را فرمت میکنم ٬ ویندوز عوض میکنم تایه فضای جدید درست بشه. بدون هیچ کدام از فایلهای قبلی.

همه چیز از جمله وبلاگی که دوستش داشتم  حذف شد٬ ای دی که بهش علاقه داشتم.

بعد نوبت اتاقم میشه. هر چی اضافه هست باید داخل سطل زباله بره و به هیچ چیز هم رحم نخواهد شد . همه جا تمیز و بکر . چه کتابها و برگه هایی که  داخل زیر زمین گذاشته میشه .

بعد نوبت خودم میرسه. تا سر حد مرگ خودم را خسته میکنم.

بعد مینشیم نگاه میکنم و از فشاری که به خودم آوردم یه تب ۴۰ درجه. و هذیانها شروع میشه.

بعد هم ...

همه مردم به فکر ذخیره انرژی هستند و ما شدیم سلطان بطلان انرژی.

حالا بعد از این آزاد سازی انرژی ٬ نشستم به خودم انرژی مثبت میدم این هم یک نوع خانه تکانی هست. بلاگفا را تکونی بهش دادم.

حول حولنا الی احسن الحال. فکر کنم اولین نفری باشم که امسال دعای سال تحویل را خونده باشه.

 

نوشته شده توسط ناقوس خیال در 22:53 | موضوع:
• لینک ثابت  •